من خوشحال نیستم
من خوشحال نیستم…..😔
من از اینکه وضعمان خوب است؛
یخچال خوب و شیک ، لباسشویی و ظرفشویی و لوستر و مبل و….. داریم خوشحال نیستم!😔
نه اینکه ناشکر باشم نه ابدا!!
اما زهر مارم میشود
وقتی کودکان غزه را میبینم و زنان و دخترانی را داغدار و آواره….
چطور قند توی دلم آب شود وقتی زیر باد کولر مینشینم روی مبل و زیر نور لوستر و خیره به تلوزیونی که بهترین تصویر را از آوارههای غزه و کودکان غرق به خون نمایش میدهد… از زنانی که اجساد تکه تکه فرزندان و عزیزانشان را در آغوش گرفته جان میدهند….
چطور نامم را مسلمان بگذارم….
اصلا خیلیهایمان مسلمان نیستیم!
خودخواه
حریص
بیفکر
چطور دعای فرج میخوانیم
با چه رویی…
با چه رویی…
اماممان بیاید برای چه؟! برای که؟!
که مدل مبل و پردهمان را عوض کنیم؟!
ما از مردم کوفه، کوفهایتر هستیم…
فقط داغیم حالیمان نیست…
همانطور که مردم کوفه داغ بودند و نفهمیدند…
یک فرقی داریم آن هم بعد از ۱۴۰۰ سال که پر از فراز و نشیب برای ائمه و شیعه بوده ما عقبهی تاریخی عبرتآموز بیشتری داریم و وظیفهمان سنگینتر است
اما متاسفانه بدتر داریم عمل میکنیم در حالیکه ادعا میکنیم اهل کوفه نیستیم …. نه ما از کوفهایها کوفهایتریم….
Istade_dar_ghobar
جشن عید غدیر
🍃هیئت دختران فاطمی مدرسه علمیه الزهراء(س) بندرعباس برگزار می کند
💞جشن عید بزرگ غدیر
☺️یک دور همی با برنامههای شاد
🌸مولودی خوانی، مسابقه و اهدای جوایز
🎙با سخنرانی؛ سرکار خانم ناسک استاد حوزه و کارشناس صدا و سیما
😍همراه با سفره کریمانه
⏳زمان: جمعه، ۱۶ تیرماه، ساعت ۱۷
▫️مکان: زینبیه مدرسه علمیه الزهراء(س) بندرعباس
#مدرسه_علمیه_الزهراء_س_بندرعباس
#هیئت_دختران_فاطمی
حجاب در شاهنامه
وقتی اشعار شاهنامه را میخواندم در جای جای آن زنان به عفت و حیا و پوشیده بودن خود افتخار میکنند این نشان میدهد در جامعه ایران زمانی که حکومت اسلامی نبود هم پوشیده و با عفت بودن ارزش محسوب میشد و این نشانگر ذاتی بودن میل به عفت و پوشش هست.
نمونه هایی از این اشعار:
منیژه:
منیژه منم دخت افراسیاب / برهنه ندیده، رُخم آفتاب
تهمینه در برابر رستم:
کس از پرده بیرون ندیده مرا / نه هرگز کس آوا شنیده مرا
شیرین در بارگاه شیرویه:
مرا از هنر موی بد در نهان / که آن را ندیدی کس اندر جهان
نه کس موی من پیش از این دیده بود / نه از مهتران نیز پوشیده بود
خاطرات سربازی
با شنیدن صدای زنگ
کتابهامو 📚تند تند جمع کردم دفتر دستکمو📒🖊️✏️برداشتم و داخل کیفم👜 گذاشتم
از زیپ جلوی کیفم👜 یه گیره برداشتم و روسریمو محکم کردم🧕🏻
چادرم رو از روی دسته صندلی برداشتم و پوشیدم 🙂
یاد حرف یکی از دوستام افتادم که میگفت شما توی حوزه مجبورین دوتا دوتا جوراب 🧦🧦روی هم بپوشین😳😳
خندیدم 😅😅
بدو بدو محدثه که دیر شد
کسی نبود
خودم بودم که خودمو به رفتن تشویق میکردم😄
باید میرفتم مهد کودک حوزه دنبال پسرم 👦🏻
با یک خداحافظی از کلاس خارج شدم
تقریبا شلوغ بود
سالن رو رد کردم 🙂
و راه رو 😃
و رسیدم به پله ها☺️
جمعی از گل دخترای طلبه رو دیدم که با متانت خاصی آروم آروم از پله ها پایین میرفتن 🥰🥰
از یه گوشه شروع کردم به پایین رفتن و دیدم یکی از طلبه ها جلوتر از بقیه از پله ها پایین میره و حواسش به چادرش که سه تا پله عقبتر از خودشه نیست🙃🙃
و اونجا بود که خوش مزه گی درونم گل کرد و زدم زیر آواز🔊
آییییی طلبه آیییییی طلبه….
چادرتو جمع کن …
چادرتو جمع کن….
که ناگهان چهره های خانومانه و متین دوستان 😍🥰😊🙂
به چهره هایی با چشمهای گرد و متعجب و وحشت زده 😨😱😶🌫😶🤫
تبدیل شد
یجوری انگار همه میخواستن بهم بفهمونن که ساکت باشم
دوست طلبه ای که جلوتر از همه حرکت میکرد در عرض چند ثانیه چادرشو جمع کرد 🙂
هنوز در تعجب تغییر چهره دوستان بودم🤨🤨 که با صدای عذرخواهی استادمون روی پله ها خشک شدم😶
هروقت یاد این خاطره میفتم یه خاطره قدیمی در ذهنم تداعی میشه 😊
برای اینکه روستامون مدرسه راهنمایی نداشت خوب درس📚 میخوندم که مدرسه نمونه دولتی قبول بشم 🙂
بعد از قبولی باید میرفتم و توی خوابگاه زندگی میکردم 😑
کلاس دوم بودیم
یه معلم ریاضی داشتیم که خیلی شیک و تر و تمیز بود 😎😎
همیشه مانتو شلوار های ست قشنگی میپوشید با کفش های پاشنه بلندی که وقتی توی کلاس قدم میزد توجه مارو جلب میکرد😃😃
با یکی از دوستام خیلی جذبش شده بودیم
براش گل 💐میخریدیم و از اینکه بجای یکی دیگه از معلم ها اون معلم ریاضی ما بود ذوق داشتیم 😃
یروز طبق معمول وقتی بعد از کلاس توی سالن دنبالش راه افتاده بودم که همراهیش کنم دوستم یهو بحالت شوخی زد رو شونه ی معلممون و گفت
ااااا اینجا یه مورچه 🐜 بود
و رفت
نمیدونم کارش درست بود یا غلط اما اون موقع فقط ۱۱ سالمون بود
چند لحظه بعدش همین معلم که تمام و کمال الگوی رفتاری ما شده بود
با سرعت از پله های خوابگاه بالا میرفت و من ناباور پشت سرش میرفتم
همه ی ما دور معلمی جمع شده بودیم که موهای دوستم رو از زیر مقنعه چنگ زده بود و اونو روی پله ها میکشید
صدای فریاد عبدلی گفتنش همیشه توی ذهنم هست
منو با صدای بلند خطاب میکرد و رو به همه فریاد میکشید
عبدلی بیا شهادت بده این با من چیکار کرد …
در آخر نه تنها از دوستم عذرخواهی نکردن و پشیمون نشدن
تا چند هفته اجازه ی ورود به کلاس ریاضی رو هم ازش گرفتن
دوستی که بخاطر مسافت زیادی که تا خونشون بود چند ماه پدر و مادرش رو ندیده بود
یاد آوری اون خاطره انقدر دردناک هست که همین الان که مینویسمش قلبم رو بدرد میاره😔
و حالا من شاهد استادی بودم که موقع جمع کردن چادرش سرش رو پایین میندازه و از همه ی شاگردهاش بخاطر یک مسئله ی کوچیک عذر خواهی میکنه و میگه من متوجه چادرم نبودم شما بنده رو ببخشید…
چیزی برای عذرخواهی نبود
هرچه بود درس بود که باید یاد میگرفتیم🌸
باید یاد میگرفتم🌸
و یاد گرفتم وقتی میخوام دنبال یه آدمی راه بیفتم و الگوی رفتاری انتخاب کنم
قبل از اینکه جذب زرق و برقهایی بشم که به خودش آویزون کرده
دقت کنم که تا چه اندازه در رفتار با آدمهای دور و اطرافش فارق از منیت
میتونه انسان باشه…
یاعلی❤️
نوکر_مهدی_فاطمه_سلام الله علیها
چی شد طلبه شدم
وقتی به خودم اومدم وسط حیاط امامزاده ایستاده بودم و چشمم به دنبال خانم های چادری به این طرف و اون طرف کشیده میشد
تو چادری باش اینطوری نباش…😉
همین حرف بود که مثل خوره به جونم افتاده بود 😖
همین حرف بود که من رو توی هوای گرم جنوب پای پیاده کشیده بود سمت امام زاده😓
احساس غربت به قدری منو غرق تنهایی کرده بود که نگاهم بین آدمها به دنبال یک چهره ی آشنا می چرخید🥺
قلبم یخ زده بود😣
یک نفر رو میخواستم که حضورش انقدر گرم باشه که من رو ذوب کنه😢
خوب میدونستم که باید ذوب بشم تا به این درک برسم که به دنبال چه چیزی ظهر گرما عرق ریزون کشیده شدم اینجا 🌞
چی میخواستم که نتونستم جای دیگه ای پیداش کنم🧐
شاکی بودم و گستاخ 😤
اومده بودم از خدا یکی از بنده های خوبشو طلب کنم ☺️
میخواستم یه فانوس پیدا کنم تا باهاش وارد تاریکی افکارم بشم
اما طلب کردن بلد نبودم 🙁
طلبکار بودم 😒
شاخ و شونه میکشیدم و فکر میکردم همین الان باید یک نفر به سمتم بیاد و بگه
سلام محدثه😍
منو خدا فرستاده 😊
نظرت چیه میپسندی؟؟؟☺️
اما هیچ خبری نشد 😓
گرما بهم غلبه کرده بود 😰
حالم حال عجیبی بود 😔
سمت آبسرد کن رفتم
لیوان یکبار مصرفی رو پر از آب کردم و سر کشیدم
و دوباره
و دوباره….
انگار آتشی از درون سینه ام زبانه میکشید
که تمنای خاموش شدن داشت🥵
چشمم به یک اتاق افتاد 👀
احتمالا جایی بود که به سوالات مراجعه کننده ها پاسخ میدادن 🙂
آقایی اونجا بود 🥸
به سمتش رفتم
و قبل از اینکه فکر کنم
چیزی رو به زبون آوردم که برای خودم هم قابل هضم نبود 😦
سلام آقا
ببخشید من نذر کرده ام که قرآن حفظ کنم کسی هست به من کمک کنه؟🤨
قصدم دروغ نبود 😰
پس چرا حرفی رو زدم که واقعیت نداشت 🥺
لبخندی از سر رضایت زد 😃
کاغذی از دفترچه اش جدا کرد و شماره ای روی اون نوشت 📋🖊️
کاغذ رو گرفتم و بلافاصله به شماره ی روی کاغذ پیامک زدم 📞
براشون توضیح دادم که چطوری شمارشون رو پیدا کردم و خیلی زود با آدمی که هیچوقت ندیده بودمش طرح رفاقت ریختم 😌
حالا سیل عظیمی از سوالهای مختلف داشتم که باید میپرسیدم و به جواب میرسیدم📚
بعضی از سوالات رو طبق آیات قرآن برام توضیح میدادن 🙂
بهم میگفتن که هر سوالی که میپرسی آیه ای رو بذهنم میاره 😍اما هنوز دانشم در حدی نیست که بتونم به همه ی سوالاتت پاسخ درست بدم 😢
اونجا بود که فهمیدم حوزه ی علمیه ثبت نام کردن 😊
برام توضیح دادن که میتونم از این طریق زودتر به پاسخ برسم 😍
و ثبت نام کردم 😊
شب قبل از مصاحبه تا صبح بیدار موندم😩 و یک کتاب احکام رو کامل خوندم😨 چون فکر میکردم تمام چیزی که درون یک دین وجود داره احکام هست و تمام 😐
روز مصاحبه برای اولین بار محجبه شدم😍 و بعد از قبولی در مصاحبه تبدیل شدم به یک طلبه😊
طلبگی ای که از یک سوال شروع شد 🧐
اگه همه ی چادری ها بدن🥵
اگه همونطور که میگی اونا رو پای سجاده در حال غیبت کردن دیدی 😬
اگه توسط اونها دلت شکسته و مورد ظلم قرار گرفتی🥺
چرا تو یه چادری نمیشی که شبیه اونها نباشه؟؟؟😍
من از خدا یک بنده خوب خواستم
با زبانی پر از شکایت و نادانی
خدا به من یک مدرسه انسان خوب معرفی کرد
من رو از غربت بیرون آورد 🥺
و حس تنهایی و طلبکارانه ام رو به آرامش تبدیل کرد 🙂
شما به عنوان کسی که حوصله کرده و منت گذاشته بر بنده حقیر تا انتهای داستان من رو خونده😊
از خدا چی میخوای؟؟؟🙂
یا علی❤️
✍🏻نوکر_مهدی_فاطمه(سلام الله علیها )
محدثه عبدلی_ طلبه مدرسه الزهرا س بندرعباس